
همه ی هستی من آیه تاریکی است که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد بود.
من در این آیه تو را آه کشیدم…
من در این آیه تو را به آب و آتش پیوند دادم…
زندگی من شاید یک خیابان دراز و ناتمام است که هیچ گاه مقصدی ندارد…
زندگی من شاید ریسمانی است که خودم را از شاخه های یک درخت با آن آویزان کرده ام…
زندگی من شاید آن لحظه مسدودی است که نگاه من در نیمه چشمان تو خود را ویران می سازد.
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است ، دل من که به اندازه یک عشق است ، به بهانه های کوچک و ساده خوشبختی خود می نگرد…
سهم من این است…سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد…سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است…سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست.
نمی دانم چرا باید توقف کنم…
در شب کوچک من دلهره ی ویرانی است…
گوش کن…….. وزش ظلمت را می شنوی ؟
من به ناامیدی خود معتادم.
در شب من هیچ چیز نمی گذرد…
ماه سرخ است و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ، ابرها همچون انبوه عزاداران لحظه باریدن را گویی منتظرند.
پشت این پنجره من شب دارد می لرزد…پشت این پنجره هیچ کس نگران من نیست.
دلم گرفته است…
چراغ های تاریکی ام حلول ماه را از من گرفته اند.
می ترسم…
می ترسم از روزگاری که همچون گرگی پیش رویم کمین انداخته است.
تمام وجود من از بغضی پنهانی سرشارند…
و بازهم نمی دانم کی این بغض قرار است شکسته شود .
نظرات شما عزیزان: